ذهنم ناراحته...

وقتی برای من یه ماجرایی پیش میاد یا مثلا در جریان یه موضوعی قرار میگیرم،تا مدت زیادی همینطور همین موضوع رو با نقل قول های متفاوت میشنوم.

مثلا اگه خدای ناکرده خبر مرگ یکی رو بشنوم تا یکی دو هفته فقط همین موضوع مرگ دورم میچرخه.میرم دامشگاه خبر فوت یکی ذو میدن،میرم پیش مامانم خبر بکی دیگه رو و ... 

اگه خبر ازدواج باشه ،بازم همینطور...

الان یه دو هفته ای هست،هرجا میشینم،خبر از خیانته زوج ها بهم دیگه رو میشنوم:(

وقتی داستانهایی از قبیل خیانت یه مرد بعد از چهل سال زندگی با زنش رو میشنوم،که رفته با یه دختر جوون!

یاوقتی خانوم همسایه با اون خوشگلی و جوونیش اشک میریزه و میگه شوهرش تو چهار سال فقط دوبار باهاش همبستر شده:(

 

اخ اخ ،وقتی که دیروز فهمیدم که یه خانوم و بیست و چندساله ای که الان سه ماهه باردار بود و بارداری خیلی سختی داره و تحت مراقبت باید باشه،وقتی اجبارا رفته خونه تا قرصاش رو برداره، و همسرش رو کنار یه خانوم متاهل و مثلا مادر،تو خونه خودش دیده،سرم سوت کشید!!!

 

تو این دو هفته خیلی از این داستان ها برای اطرافیانم اتفاق افتاده،ناراحت میشم وقتی میبینم خانومای متاهل و مادر، وارد زندگی یه زن دیگه ای میشن.

/ 1 نظر / 27 بازدید
بی نام و نشان

شنیدن این داستان ها واقعا ناراحت کننده است. اما متاسفانه اطرافمون پر شده از این آدمایی که که اصلا حرمت زندگی هیچ تعریفی براشون نداره. و توی این قضیه، زن و مرد خیانتکار یکسان گناهکار و مقصرند.