سفر خوبی بود...

 

با همه نق زدنا و اذیت کردنای پسرک بازم خوش گذشت.

خانواده همسر از میزان صبر من در برابر اذیت کردنای پسرک تعجب کرده بودن.

با اینکه اصلا میلی برای سفر رفتن نداشتم ولی تمام سعی ام رو کردم که یه همراه خوب باشم.

یه جا تو سفر همسر جان یه حرف ناحقی به من زد و خیلی ازش دلگیر شدم.همون جا وقتی بغضم رو دید فهمید که گند زده و لی خب عادت به معذرت خواهی نداره. اصلا تو فرهنگش نیست!

وقتی به سمت مقصد بعدی حرکت کردیم ،چون ازش دلخور بودم نمیخواستم باهاش حرف بزنم و از طرفی هم نگران بودم خواب الود بشه. پس شروع کردم به اواز خوندن تا اینکه هم باهاش حرف نزده باشم و هم سکوت ماشین رو بشکنم.یه نیم ساعتی خوندم و همش هم غمگین.از گوشه چشمم دیدم که سرش رو با ریتم اواز من تکون میده و فهمیدم که خواب الود نیست.

وقتی ایست کردیم و بعد از مدتی که گذشت دیدم برادر شوهرم ازم پرسید:تو خوبی؟

-چطور مگه؟

-شاد نیستی. مثل همیشه نیستی!

-خوبم.خوب!

رفت به همسر جان گفت: وای به حالت اگه اذیتش کنی!(البته اگه جاری جان میدید که شوهرش داره همچین حرفی میزنه،جرش میداد)

بقیه حرفاشون رو نشنیدم.و چون نمیخواستم خانواده موضوع رو بفهمن به حالت عادی برگشتم!

دلم شکست! اما گذشتم....

/ 3 نظر / 37 بازدید
بی نام و نشان

خدا رو شکر که رفتین و صحیح و سالم برگشتین. به کلیت سفر بچسب. بقیه رو ول کن.مهم اینه که کنار پسر ماهت هستی. ایشاله دلت همیشه شاد باشه.

میترا

دقیقا عین تجربه سفرت رو داشتم...خوشبحالت که حداقل یکی هوات رو داره این مواقع من همونم ندارم خوشحالم که بسلامت برگشتی

الف ص

سلاااااااااااااااااااااااااااااام..................